تبليغاتX
حق با تو بود آیینه هم راست گو نبود

حق با تو بود آیینه هم راست گو نبود

به نام حدیث خنیا گر عشق که از جدایی ها سخن می گوید

درباره این ها فکر کنید

 

 درباره این ها فکر کنید

Think about it


Today before you think of saying an unkind word
Think of someone who can't speak
امروز قبل از اینکه به گفتن حرفهای ناخوشایند فکر کنی به کسی فکر کن که نمیتواند حرف بزند


Before you complain about the taste of your food
Think of someone who has nothing to eat
قبل از اینکه از طعم یک غذا شکایت کنی به کسی فکر کن که هیچ چیزی برای خوردن ندارد


Before you complain about your husband or wife
Think of someone who's crying out to God for a companion
قبل از اینکه از همسرت گله کنی به کسی فکر کن که با گریه از خدا یک همراه و همدم میخواهد


Today before you complain about life
Think of someone who went too early to heaven
امروز قبل از اینکه از زندگی شکوه کنی به کسی فکر کن که خیلی زود از دنیا رفته


Before you complain about your children
Think of someone who desires children but they're barren
قبل از اینکه از بچه هایت گله کنی به کسی فکر کن که آرزوی بچه دار شدن دارد


Before you argue about your dirty house; someone didn't clean or sweep
Think of the people who are living in the streets
قبل از اینکه به خاطر خانه ی به هم ریخته و نامرتب با کسی که آن را تمیز نکرده دعوا کنی به کسانی فکر کن که در خیابان زندگی میکنند


Before whining about the distance you drive
Think of someone who walks the same distance with their feet
قبل از اینکه از طولانی بودن مسیری که داری با ماشین طی میکنی بنالی به کسی فکر کن که همین مسیر را مجبور است پیاده طی کند


And when you are tired and complain about your job
Think of the unemployed, the disabled and those who wished they had your job
و زمانی که خسته ای و از شغلت ناراضی و گله مندی به کسانی فکر کن که بیکار هستند، به ناتوان ها و اونهایی که آرزو میکنند شغل تو را داشتند.


 http://persiano.mihanblog.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:18  توسط محمد و سحر  | 

شعر حیدر زاده

 

سلام بهانه قشنگ من برای زندگی اره بازم منم همون دیونه همیشگی

فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت  دل برات تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت  حال منو اگه بخواهی رنگ گل های قالی جای نگاهت بد جوری تو صحنه چشمام خالی

ابر ها همه پیشه منن این جا هوا پرا از غم

از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بودرفتم کنار اسمان فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم

حقیقت بهت بگم به اخر خط رسیده ام

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شده قسمت من اوارگی

نمی دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت برای مهرونیات نوازشات  بوسیدنت

به خاطرت مونده یک یهمیشه چشم به راهته

یک قلب تنه و کبود هلاک یه نگاهته

من می دونم من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره بعدش خبر می دن که بیا دوستت داره می میره

روزات بلنده یا کوتاه  دوست شدی اون جا با کسی 

بیشتر از این منو نزار تو غصه  و دلواپسی

یه وقت منو گم نکنی تو دود ها و شهر غریب

یه سرزمین غربت صد تا نیرنگ  و فریب

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خسته ات نکنه  غم غریبی عزیزم سرد شکسته ات نکنه

چادر شب لطیف  تو ازروت شبا پس نزنی 

تنگ بلور اب تو یه وقت نا غافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر  عهدمون بمون

من تورو سپردم دست خدا ی مهربان راستی دیروز بارون اومد   منو خیالت   تر شدیم رفتم تو قلب اسمون 

با ابر ها همسفر شدیم 

از وقتی که رفتی اسمونمون پر از کبوتره

زخم دلم  خوب نشده از وقتی که رفتی بدتره   غصه نخور تا تو بیایی  حال من همین جوری

سرفه های مکررم ماله هوای دوری

 گلدون شمع دونی مون عجیب   واست دل واپسه   مثل یه بچه که بار اول میره  مدرسه 

تو از خودت برام بگو بدون من خوش می گذره  دلت می خواست میومدم یا تنها رفتی بهتره 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 18:8  توسط محمد و سحر  | 

!!..ليوان آب را زمين بگذار

                                          

ليوان آب را زمين بگذار

داستانی پند آموز درباره افکار زندگی روز مره

این داستان بسیار کوتاه بوده و مناسب برای تمام عزیزانی است که میخواهند با کمترین وقت به بیشترین ها برسند

شروع

استادي در شروع كلاس ليوان پر از آبي را و آن را بالا گرفت تا همه ببينند.

سپس از شاگردان پرسيد:به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟شاگردان

جواب دادند 50 گرم استاد گفت:من بدون وزن كردن نمي دانم دقيقا وزنش

چقدر است.اما سوال من اين است اگر من اين ليوان اب را چند دقيقه همين

طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟شاگردان گفتند:هيچ اتفاقي نمي افتد.

استاد پرسيد:خوب اگر يك ساعت همين طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟

يكي از شاگردان گفت :دستتان درد مي گيرد.استاد گفت حق با توست.

حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه؟شاگرد ديگري گفت :دستتان بي

حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و فلج مي شوند

و مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيد ، همه شاگردان خنديدند.

استاد گفت خيلي خوب است.ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟ شاگردان جواب دادند:نه استاد ادامه داد:پس چه چيزي باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ شاگردان گيج شدند.

يكي از آنها گفت:ليوان را زمين بگذاريد.استاد گفت:دقيقا مشكلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد

اشكالي ندارد.اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد درد مي كشيد.اگر بيشتر از آن نگه شان داريد فلجتان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود.

فكر كردن به مشكلات زندگي مهم است.اما مهم تر آن است كه در پايان هر روز و پيش از خواب آن را زمين بگذاريد وبه اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد.

هر روز صبح سر حال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مساله و چالشي كه برايتان پيش مي آيد بر آييد.

دوست من يادت باشد ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري.

زندگي همين است.

»« اگر هر انسان بالغ درباره هرچیزی اظهار نظر کند دنیا با سرعت صوت به سمت موفقیت خوهد رفت »«

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:55  توسط محمد و سحر  | 

مرا روز قیامت غمی که هست این است که روی مردم دوباره باید دید

                                         

 

به نام الهه ی عشق

می گویند : درد عشق  را جز معشوق درمانی نیست  ونمی یابد  عشق نیرویی بس شدید است  که  عاشق را می سوزاند  و به طرف و دنبال عاشق

می کشاند  که گاه  عاقبت خوشی به  دنبال دارد  عاشق  تنها  امیدش  به محبت معشوق است و تنها دل  به عشق  او بسته است  اگر محبت  نباشد عاشق ها هم وجود ندارند  محبت در دل است

که درمان ندراد محبت  پرتویی است که از معشوق به عاشق  می تابد

مهربانی  نیمه ای از زندگی است     گر نباشد  زندگی بی ان تهی می شود

عشق نیمه ی دیگر زندگیست           گر نباشد  قلب هایمان  تهی است
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 19:29  توسط محمد و سحر  | 

ازمون زندگی

خدایا می دانم چشمان  مهربان تو حامی من است

براستی زندگی خود ازمون سراسری است و زمان بر گزاری ان نیز لحظه لحظه ی زندگی است زیرا هر لحظه و هر جا که هستیم ازمونی باگزینه های متفاوت و گاه بسیار دشوار و فریبنده بیش روی ماست  اما کتاب اسمانی ما قران مجید  پاسخ های تشریحی  سوالات زندگی است که روی ان عقل ب ازبان  فطرت به روشنی  بازگوشده است تا برای شرکت  در ازمون زندگی  امادگی لازم داشته باشیم بی تردید با انتخاب گزینه های صبر و توکل به خدا و تلاش پیروزی و سر بلتدی نصیب ما خواهد شد

خدا ی مهربان من !

برنامه امتحانی  زندگی من را طوری بنویس که با رعایت  زمان کافی به راحتی بتوانم از عهده ی همه ان ها بر ایم

اموزگار مهربانم    

ازتو می خواهم  که سوالات زندگی مرا   اسا ن طرح کنی  می ترسم به تقلب  الوده شوم

ا ی مهربانم

مر ا د رجلسه ی ازمون زندگی  به گزیینه های فریبنده  رو به رو مساز

اموزگار دلسوز  من

د رجلسه ی  ازمون زندگی مرا  به سوالات  فراوان  و دشوار مواجه  مساز  زمان بیشتری  برای امتحانم منظور کن

مراقب مهربانم

د ر جلسه ی ازمون زندگیم  با کسانی مجاور و هم نشینم  مکن که من را به تقلب وا دارند

خدای من  شب امتحان خانه دلم تاریک بود اخه چراغی در خانه نداشتیم و تاریکی  چه خوا ب اوار است  ؟ بیدا رماندم  تا برای امتحان  فردا خود را اماده کنم

خدای من

نمره ی بد ورقه ی من را به حساب نیاور  برخی سوالات  کم رنگ بود  سالن امتحان هم خیلی شلوغ بود و من صدای مهربان تو را که  در باره ی  سوالات و توضیح  درمورد انها و راهنماییم می کرد را نشنیدم

ای خدای مهربان

د رجلسات امتحان  دیگر جای من را هر چه به مراقب نزدیک شد بهتر  است

ا ی خدای مهربانم

به ان دو مراقبی که بر من گماشتی مهربانی بیشتری عطا کن  تا اگر خطایی ا زمن دیدند  حداقل مرا ا زجلسه امتحان با ابروریزی بیرون نکنند

خدای من

خط خوردگی های برگه من زیاد است  ان چه را که هم نوشتم  درست و خوانا نیست  بالای ورقه ام چندید علامت  گزاشته شده ... همه این عیب ها  در برگه امتحان یمن هست  شرمسارم

 ای اموزگار مهربانم

تو را به مهربانی  و گذشتی که بارها  ان را در کلاس زندگیم  از تو دیدم قسم می دهم که ورقه  من را خودت تصحیح کن و د رحوزه ی تصحیح  اوراق  انتحانی قیامت  نامه ی اعمالم را با ارفاق  تصحیح کن 

بار الها

از تو عاجزانه می خواهم که درجمع نیکانم نامه عملم را بدون سر برگ تصحیح کنی ا زاین که نامه ام را خوبان ببیند شرمنده ام

خالق مهربانم  ان گاه که ورقه ای اعمالم را تصحیح کردی از تو عاجزانه می خواهم  که نتیجه ی ان را جز خودم به کسی نگویی و مرا در جمع قبول شدگان  قرار دهی

در ادامه از استاد عزیزم تشکر م یکنم که اجازه  داد نوشتشو اینجا بنویسم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 19:58  توسط محمد و سحر  | 

فقط به خاطر تو

 

عروسک

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 18:39  توسط محمد و سحر  | 

نامه ای به معشوق

هر روز در راه مدرسه ، هر روز در راه برگشت او را مي ديدم. گاهي يک نيم نگاه زيبا به او مي انداختم و آهي از ته دل مي کشيدم. هر روز او را پشت شيشه مغازه مي ديدم. گويي او نيز به من لبخند مي زد و از زير کلاه چين دارش به من چپ چپ نگاه مي کرد. انگار پاک عاشق و دل باخته او شده بودم.

بعضي وقتها يک لحظه نيز در کلاس حضور نداشتم. هميشه فکر و ذکرم او بود . از بس به او فکر کرده بودم از دل و دماغ افتاده بودم. در خانه نيز به کسي و چيزي غير از او فکر نمي کردم و هرچند کمي سياه چهره بود ولي عشق که سياه و سفيد ندارد، زيبا و زشت نمي شناسد . ايا مي شود روزي به هم برسيم و من اورا در دستانم بگيرم و بفشارم و لمس کنم؟ ايا مي شود روزي او را بدست اورم و لب بر لبان نازش بگذارم . در صورتي که او چيزي نبود جز نوشابه سياه زمزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 21:19  توسط محمد و سحر  | 

شتاب مکن مقصد خاک است

 

شبی مست می گذشتم از کوچه ای

ناگهان چشمان مستم  خیره شد در خانه ای

نرم نرمک پیش رفتم تا کنا رپنجره تا که دیدم  صحنه ویران کننده ای

پدر ی کور و فلج افتاده است در خانه ای

مادر دور سرش مانند یک پروانه ای

پسرک ا زسوز سرما میزند دندان به لب

دخترک در حال عشق بازیست با بیگانه ای

با خود عهد بستم  تا نروم مست در هرخانه ای

تا که نبینم  دختری عفت فروش بحرنان خانه ای

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 20:20  توسط محمد و سحر  | 

اناهید جان و؟ پیوندتان مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 21:25  توسط محمد و سحر 

ای غایب ا زنظر به خدا می سپارمت جانم بسوختی به دل دوستت دارم س و م

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 20:1  توسط محمد و سحر  | 

خداحافظ

سلام دوستان

از همتون ممنونم که هیچ وقت منو تنها نذاشتین.

میدونین دیگه نمیخوام اپ کنم شاید برای همیشه ببندم.

امروز بدترین روز  برای من هست .

امروز برای همیشه از دوستم جدا شدم یعنی از هم جدا شدیم.

همش تقصیر خودم بود خودم باعث این جدایی شدم.

وقتی این وبلاگ و ساختم به کمک این دوستم بود.

ولی حالا که اون رفته منم دیگه نمیخوام ادامه بدم.

نمیدونم چرا اینجوری شد انگاری قلبمو ازم جدا کردن 

از خدا میخوام فقط یه فرصت بهم بده و ببینمش و ازش حلالیت بخوام.

برام دعا کنین منو ببخشه.

هر بدی و خوبی از من دیدین به بزرگی خودتون ببخشید

از همتون ممنونم

هر جا هستین موفق باشین و شاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 23:7  توسط محمد و سحر  | 

دانشگاه یا زایشگاه

دوباره سلام

یه خبری بهم دادن که با خودم گفتم امام زمان ظهور نکن چون اگه ظهور کنه اول به خود ما به دشمنی می پردازه تا با .......

اما خبر= در یکی از دانشگاه های ازاد تهران یکی از ماموران حراست به دختریی شک می کنه که

هر روز می رفته دستشویی و....بعد از تحقیاقات متوجه میشه این خانوم در ان مکان بچه ای که تو شکمش بوده سقط می کنه و فرمانده حراست دستور می ده که از همه دخترای دانشگاه تست بگیرن

که معلوم میشه ۴۲ نفر از این خانوم ها محترم در شکمشان نطفه جنین وجود دارد دیگه نمی دونم چی باید بگم فقط برای کشور جمهوری اسلامی تاسف می خورم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:14  توسط محمد و سحر  | 

ای بی وفا

  

 

 

            كاش همان لحظه كه

 

          تقديم تو شد هستي من؛

 

        مي سپردم كه مواظب باش !

 

         جنس اين جام ، بلور است 

 

             پر از عشق و غرور ؛

 

           و مبادا كه بازيچه شود

 

                مي شـكند. . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 20:28  توسط محمد و سحر 

می تونی تو باشی

نيمه گمشده من چه كسي ميتونه باشه

 مثل روح تشنه من عاشق و ديوونه باشه

 

 كسي كه هر كلامش طلوعي تازه باشه 

 

غم و تنها يي ما به يك ا ندا زه باشه

 

اون كه ازنهايت عشق منوبا اسمم بخونه

 

منو جزئي از وجودش يا خود خودش بدونه   

 

 اون كه گم شده از آغاز تا كه من تنها بمونم

 

 جاده جستجو هامو تا قيامت بكشونم

 

كسي كه هميشه عاشق مثل من ديوونه باشه

 

تو دنيا اگه نباشه تو آينه ميتونه باشه

 

كسي كه خواستن اون با همه فرق داشته باشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 20:20  توسط محمد و سحر 

موتور سوار

 

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .

 

آن ها عاشقانه ... يكديگر را دوست داشتند

زن جوان : يواش برو من مي ترسم


مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره


زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم


مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه
دوست دارم


زن جوان :
دوست دارم ، حالا ميشه يواشتر بروني

مرد جوان : منو
محكم بگير

زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري

مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت

 

مرا برداري و روي سر خودت بگزاري ، آخه

 

نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد

 

موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد .

 

در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت

 

رخ داد يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود .

 

پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با

 

ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و

 

خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را

 

از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:31  توسط محمد و سحر 

تقدیم به ا.م.س.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:25  توسط محمد و سحر 

عشق بیچاره

عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود

یعنی فراموشی

قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق

اهای عشق مگر و نبودی که هرروذ آرزوی دیدن او را داشتی

ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوی شنیدن صدایش بودی

و شما پاها که همیشه اماده رفتن به سویش بودید؟ حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟

همه اعضاروی برگرداندندوبه نشانه اعتراض جلسه راترک کردندتنهاعقل وقلب درجلسه ماندند

عقل گفت:دیدی قلب همه از عشق  بیزارند

ولی من متحیرم که باوجودی که عشق بیشتراز همه توراازرده چراهنوزازاو حمایت می کنی؟

قلب نالیدکه من بدون عشق دیگرنخواهم بود

و تنهاتکه گوشتی که هرثانیه کارثانیه کارقبل را تکرار کنم

و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم

پس من همیشه ازاو حمایت خواهم کرد

حتی اگرنابود    شوم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:3  توسط محمد و سحر 

اخرین عکس ازنانسی

نانسی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:2  توسط محمد و سحر 

چوبان دروغ گو

چند ماه پیش در چنین روزی =تا سه ماه اینده بنرزین گران خواهد شد !؟یارانه ام کجا بود!

چند ماه پیش د رهمچین روزی =نشد دیگه  باید ببخشید عوضش اب برق تلفن گازو  گران می کنیم  که دلتان نسوزد اقایون راننده تاکسی  هم بهتره بد به دلشان راه ندن کرایه هارو زیاد نکردید که کردی نوش جونتون

چند ماه پیش همین موقع ها هر لیتر بنزین معادل ۲۳/۵ تن گیاه مدفون شده  در قرن ها پیش است ببینید ما چه ادم های بد ی هستیم  که قبرستان گیاهان گوگوری مگوری نبش قبر م یکنیم  و عصارشو را در باک  ماشین ها ی گرسنه مان می ریزیم

یک سال پیش چنین روزی =گویا مسابقه بنزین و مسال سهمیه بندی  و دو نرخی  کردن ان  همچنان در زمین فوتبال  دولت  و مجلس ادامه داره  دولت لایحه را به مجلس پاس می دهد مجلس به دولت....

تماشاچی های مضطرب  و خسته خواهان گل هستن  اما توپ از خط دروازه ها رد نمیشه  یکی داد میزنه افساید بود  بقیه هو می کنن  کسی گل  نزده است  که غافل از این تماشا چی ها  هوشده  از فرط خستگی  و یکنواختی بازی خسته  خوابش یرده  و این فریاد  راد رخواب متساعد کرده  زمانی که داشته خواب فینال جام حهانی ۳۰۰۸رایین تیم های ایران و برزیل  را قضاوت می کرده که بلاخره امروز توپ گل شد

حکایت بنزین  شده حکایت چوپان دروغ گو اما  سرانجام یک نفر اعتراف م یکند که گرگ رویت کرده  است  ولی حت یاقای ریس مجلس هم شک ندارد که این گرگ گرگ نما بوده یا سایه نما

یک سال پیش=چهار نیرو گاه  هسته ای  جدید ساخته شد فقط به خاطر بحران  انرژی  و روی گل  مردم همیشه در صحنه  که به احترام  ان ها  بنزین  گران شد

فکر کنم بهتر باشه با همون خر و اسب مسافر کشی کنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 20:19  توسط محمد و سحر  | 

smsعاشقانه

موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم
............ .........
به حساب بانکي شما مليونها بوسه عشق واريز کردم شما مي توانيد بطور شبانه روزي از طريق مهر کارت برداشت نمائيد
............ .........
به من گفتي که دل دريا کن اي دوست همه دريا از آن ما کن اي دوست دلم دريا شد ودادم به دستت مکش دريا به خون پروا کن اي دوست
............ .........
عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه نيست / عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است كه به يادش باشي
............ .........
وقتي داري فکر مي کني که من دارم فکر مي کنم که تو داري فکر مي کني که من به چي فکر مي کنم دلم مي خواد که فکر کني که من به تو فکر مي کنم
............ .........
بوسه اسم است...چون عمومي است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدي بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است...چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل ميکند
............ .........
می دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم
............ .........
عشق رازي است مقدس . براي کساني که عاشقند ، عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛ اما براي کساني که عشق نمي ورزند ، عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست
............ .........
روزهاي خوب من چه تموم شد همه رفتن در دل خاك/* برام مونده يادگاري فقط اين چشماي نمناك
در خواب ناز بودم شبي ديدم كسي در ميزند.. در را گشودم روي او ديدم غم است در ميزند. اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا غم با همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند
............ .........
روزي كه پيك مرگ مرا ميبرد به گور من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تواست خورشيد جاوداني دنياي ديگرم
............ .........
تو رفته اي بي من تنها سفر كني من مانده ام كه بي تو شب ها سحر كنم تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم
............ .........
وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني
............ .........
مرگ هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیش منی دوباره گریم میگیره انگار تو آغوش منی روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه وقتی نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه قول بده وقتی تنها میشم بیای کنار من شبهای جمعه که میاد بیای سر مزار من ! دوباره باز یاد تو شد زمزمه نبودنم ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم
............ .........
خداوند آتش را آفريد تا ارزش آب را بدانيم وخلا زاييده شد تا ارزش هوا را بدانيم و بعد مرگ آمد تا ارزش زندگي را بشناسيم
............ .........
من می دونم که تو خوبی اما می دونم که خيلی خوب نيستی می دونم که دوست دارم اما مطمئنم که خيلی دوست ندارم می دونم که خيلی قشنگی اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست می دونم که عاشقتم ولی اگه يکی پيدا بشه می تونم دوباره عاشق بشم اما تم نمی دونی که من گاهی ٬بيشتر وقتا٬ هميشه ٬ دلم واست تنگ می شه...
............ .........
آدمای عاشق٬ چشماشمن بستس نميشه فهميد چی تو کلشون می گذره! قصه ی اولين عشق و عاشقی! يه دروغ بزرگه ازش نپرسی بهتره! شل هی! جدايی خيلی سخته! اين و تو نمی فهمی. اما حد اقل سعی کن درک کنی...
............ .........
عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتی. زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی، کاش روزی آن را برگردانی. عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتی. عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختی، کاش روزی آن را به من بر گردانی...
............ .........
گاهی وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاییست گاهی وقت نگاه سرشار از فریاد است ولی فقط لبخند وباز هم لبخند و نمی دانم تا کی باید بخندم؟؟؟ دلم برای نگاهش دوباره لک زده است وبی خیال که عمری به من کلک زده است قمارعشق و این همه شکست تکراری دوباره بی بی دل را حریف تک زده است عجیب علت جیغ مرا نمی فهمند خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است ولم کنید که دیگر نمی توان خفه کرد کسی که حرف دلش را به قاصدک زده است یکی دوبار صدا زد عبورکن شاعر شعور در پس ای
............ .........
امشب هوا باراني است. امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم. امشب هوا باراني است و من نه من امشب مي گريم. شايد دل گرفته ام،همچو ابر بارني گشايشي از گريه شبانه بگيرد. شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود. باران اشكهايم را مي شويد. شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام. اما نه تو حتماًمي فهمي. فردا كه ببينمت، صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد...
............ .........
فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 12:0  توسط محمد و سحر  | 

تسلیت

سوگ بانوی بزرگ اسلام حضرت فاطمه زهرا (س)را به تمام دوستداران و عاشقان آن حضرت تسلیت عرض می کنم و باشد كه ما به عنوان شيعيان فاطمه زهرا (س) و عزاداران مصائب او اين پيام را دريابيم . که به دين خدا اهتمام ورزيم و بكوشيم تا خط ولايت علوى عليه السلام را گم نكنيم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 19:23  توسط محمد و سحر 

نانسی

نانسی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 14:24  توسط محمد و سحر 

نانسی اعجرم

نانسی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 14:21  توسط محمد و سحر  | 

عمومی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 9:4  توسط محمد و سحر 

شهر بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:51  توسط محمد و سحر 

این بزرگ بشه چی میشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:48  توسط محمد و سحر 

جیگرتو خانومی

خوشگل خانوم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:46  توسط محمد و سحر 

انواع بله گفتن خانوم ها

v بله گفتن خانومها
تا حالا به نوع بله گفتن خانومها سر سفره عقد دقت کردين؟ بسته به گرايش يا علاقه هر کسي يه جور بله ميگه.
مثلا:
عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)
عروس لوس: بع..........له... (عروسهاي لوس رو بايد فقط سپرد به داماد و حجله...)
عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !)
عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس (اين هم بايد به سرنوشت عروس لوس برسه تا شايد آدم بشه)
عروس خجالتي: اوهوم (قابل توجه بعضيا)
عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)
عروس رشتي: اووو اگر اهالي محل موافقند بنده مخالفتي ندارم
عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ... ( تو که مادر منو **** اين ستاره ها يه حرف بدي بود که داماد به عروس زده بود ما هم سانسورش کرديم)

عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش اسي عزيز)
عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم (دلم به حال داماد مفلوکِ خاک بر سر ميسوزه که احتمالا توي حجله عروس خانوم يه دور براش مفاتيح رو ختم ميکنه تا بعد ... استغفر ا...)
عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال ميپرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشون و بهشون گفت همينه که هست ميخواي بخواه نميخواي هم چيز لقت)
***

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:19  توسط محمد و سحر  | 

مواظب باشید چشماهایتان چب نشود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:17  توسط محمد و سحر 

او یک فرشته بود

او یک فرشته بود
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13:17  توسط محمد و سحر